تبليغاتX
خانه دوست کجاست؟

چقدر زود روزا میگذرن یا بهتره بگم سالها. انگار یکی این عقربه هارو هل میده جلو! دوباره محرم اومد، تو ماه های خدا یکی رمضونه که مردم خیلی دوستش دارن یکی هم محرمه که قلب آدمو میشکونه!

متاسفانه هر ساله امتحانای ما توی محرم بودن. ما هم نه اینکه خیلی درس خونیم! سرمون تو کتاباستو گوشمون توی هیئت های محله که صداش همه جا رو پر کرده.

امشب شب اوله محرمه و همه جا سیاه پوش شده. وقتی خوب به فلسفه محرم نگاه میکنم فقط یاد یه حرف از دکتر شریعتی می افتم که میگه: حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود، افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

خدائیش چند تا از ماها اگه توی کربلا بودیم جزء اون 72 نفر میشدیم؟

اصلا واضحتر جزء کدوم دسته بودیم؟

اون 72 نفر یار امام!

یا اون کسایی که آخر شب از تاریکی سود بردند و فرار کردند!

یا کوفیانی که زیر حرفشون زدن!

یا ...

خدائیش جزء کدوم دسته بودیم؟ مخصوصا حالا که از بچگی تموم ماجرا رو میدونیم.

پانوشت: در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که آزادانه زیست.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:39 توسط لیلا

كوچه دلت را چراغاني كن. دم در بنشين و منتظر باش...
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است. از كنارت كه رد مي شوند، مي فهمي؟ اسمت را كه صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات مي گذارند، حس مي كني؟ راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ مي داني كه امشب به تو هم سر مي زنند؟
مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و در دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ...
فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند.
خدا آنسوتر منتظر است!!!

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 12:54 توسط لیلا

گاهی وقتا وقتی خوب به دور و اصرافم نگاه میکنم میبینم همش ریا و فریبه. همه کسایی که یه جورایی خودشون رو کاره ای فرض میکنن، در حقیقت ادای آدمای خیر خواه رو در میارن. همش ادعا!

فکر نمیکردم کار خیر کردن هم دردسر داشته باشه. خدایا خودت شاهد بودی میخواستم کار خیر کنم ولی نذاشتن. نمیگم نشدُ میگم نذاشتن..!!!

نمیدونم شایدم نخواستن. بهر حال حیف و صد حیف خیلی برنامه ها داشتم، میدونستم اگه بشه عالی میشه!!!

شایدم خدا نخواسته، آره حتما یه حکمتی داره اینو مطمئنم که :

 وقتی خدا میگه باشه یعنی ........................... برو حال کن!!!

پس خدایا میجنگم برای حق ولی در عین حال راضیم به رضایت. هر چی تو بگی...


+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:59 توسط لیلا

لحظات شادی خدا را ستایش کن ؛

لحظات سختی خدا را جستجو کن ؛

لحظات آرامش خدا را مناجات کن ؛

لحظات درد آور به خدا اعتماد کن ؛

و در تمام لحظات خداوند را شکر کن !!!

 

پ ن: خدایا شکرت...


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:3 توسط لیلا

 همیشه تا چیزی رو خودمون تجربه نکنیم قبولش نمیکیم. شکست و تجربه باعث میشه تا دیگه سراغ اون کار نریم. نمیدونم چرا ما آدما سعی نمیکنیم از تجارب دیگران بهره ببریم؟ تجربه هایی که شاید ارزش گذافی داشته باشند ...

فقط واسه خودم همیشه تکرار میکنم :

گاهی لازم است کوتاه بیایی،

گاهی لازم است نگاهت را به سمت دیگری بدوزی،

صبور باید بود،

اما...

همیشه مصمم!!


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:51 توسط لیلا

 

بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد، بگذار زندگي كمر به قتلم ببندد، بگذار آسمان بر سرم آوار شود، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني كند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد، دلم را بشكند و پايم را زنجير كند ... ولي باز اوست كه شكست خورده، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت.

مي گويند: " خواستن توانستن است" مي گويند: " تنها كسي نمي تواند كه نا اميد است". اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود كسي نخواهد زندگي كند؟ نخواهد برخيزد و بايستد؟ همه اين نتوانستن هاي قدرتمند، نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم، باز هم مي گويم :." من از نسل درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، پرنده اي كه مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم؛ من به ميدان زندگي پشت نمي كنم، هرگز!!! من سهمم را از زندگي خواهم گرفت، من مي خواهم معجزه كنم، مگر نه اينكه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد؟ و مگر نه اينكه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه كنم ... 

حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميكنم، تا باز هم ايستاده باشم....        

معجزه يعني من ، يعني تو ، ما معجزه خواهيم كرد، شك نكن ! آسمان آبي آبيست، مگر شك داري ؟ زندگي سهم كمي نيست، مگر شك داري ؟ در اين هستي زنده، باور معجزه جاريست، مگر شك داري؟ شک نکن ، به قدرت خودت شک نکن. حتی اگر 50 سال صبر لازم باشد، صبر کن و زندگی را از رو ببر.

پ ن : به یاد یک دوست قدیمی: سوختن و ساختن/اما /سوختن فقط چاره ی کار نیست /باید ساخت/مادرم میگوید : با همه باید ساخت/  اما ذهن من معتقد است/همه را باید ساخت...

پ ن 1: صبر .... و صبر؛

پ ن ۲: احساس میکنم مدتی خودمو گم کرده بودم... خوشحالم که حالا دارم خودمو پیدا میکنم! خدا جون تو این برهوت تنهام نزار بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:26 توسط لیلا

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

حق به شب بو بدهيم...

و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!

زندگي شيرين است!

زندگي بايد کرد...

و بدانم که شبي خواهم رفت...

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي!!!

 پ ن : نمیدونم ما آدما از این دنیا و از این زندگی چی میخوایم که دو دستی بهش چسبیدیم؛ خیلی برام عجیبه ، وقتی میبینم برای نفس کشیدن هم باید رقابت کرد باید جنگید حتی هوا هم نایابه دیگه واویلا باقیه چیزا. تا بوده همین بوده به قول شاعر زندگی باید کرد. حتی زندگی رو هم باید به زور کرد!

بدنیا اومدن زوره، بزرگ شدن زوره، خوردن زوره، خوابیدن زوره، درس خوندن زوره، نمره گرفتن (دادن) زوره، اصلا دنیا زوره، زندگی زوره، حتی عشق و دوست داشتن هم زوره، نفس کشیدن زوره .................. مرگ هم زوره ...

کی میدونه اینجا چی زور نیست؟

پ ن 1: یادم باشه که زندگی ارزش هیچی رو نداره! حتی دوست داشتن!

پ ن 2: چرا زندگی را باید؟


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:29 توسط لیلا

 و چه راحت گم می شوند انتظار ها در میان جشن های عروسی نیمه ی شعبان ;  نقل و نبات های مردم کوچه و بازار   

 و کسی نگفت چرا نیامد؟؟؟

هوا نمی گیرد این روز ها - همیشه آفتابیست دلش نمی آید می دانم

روز ها به در می نگرم وشب ها به آسمان

نمیدانم چرا آسمان شب ها سیاه است؟

از کوچه ها می گذرم  ;  همه جا روشن است - چراغانی کرده اند زمین را ; زمین روشن است و آسمان تاریک

آسمان تو را می خواهد نه چراغ ها را

در میان برق چراغ و خوشحالی مردم نگاهم به آسمان است

به یادت هزار امید را روشن می کنم و هزار چشم را به در می نگارم که شاید شمع های آرزوهای این مردم را روشن کنی

و سال هاست انتظارت را میکشند

و امروز جشن تولد توست

تولدت مبارک


+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:7 توسط لیلا

پدر چگونه میتوان خدا را دوست داشت؟

- با دوست داشتن انسانها فرزندم

- انسانها را چگونه میتوان دوست داشت؟

با مبارزه برای کشاندن به راه راست

- راه راست کدام است؟

راهی که رو به بالا دارد

این روزها چیزهایی دیدمو شنیدم که فقط منو یاد یه جمله میندازن :

و خدا در کوچه پس کوچه های دین گم شده ...

اونقدر که به فرع پرداخته میشه به اصل بها نمیدن!

چرا نمیگن همین دینی که ادعاشون میشه بهش عمل میکننن ، ادعاشون میشه مسلموننن میخواد شما رو به خدا نزدیک کنه.

راستی میگم ما روزانه چند بار خدا رو یاد میکنیم؟

خدا کجای زندگی ما جا داده شده است؟

پ ن : احساس میکنم راه من یه طرفه شده. یه راه یه طرفه که باید تا تهش رفت به امید اینکه اون ته ها یه چیزی باشه که بشه بهش دلخوش بود. یه دلخوشی کوچیک مث یه لبخند یا حتی ... یه نگاه زیبا


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:13 توسط لیلا

یادمان باشد
به انگشت دستمان نخی ببندیم
که یادمان نرود انسان هستیم و از احساس سرشار


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:42 توسط لیلا

ghameleili

لیلا

ghameleili

http://ghameleili.blogfa.com

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست کجاست؟

من دلم میخواهد خانه داشته باشم
پر دوست!
بر درش برگ گلي مي كوبم،
روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم:
خانه دوستي ما اينجاست....
تا که دگر نپرسد سهراب
خانه دوست کجاست؟

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش

خانه دوست کجاست؟

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog