|
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن دکتر علی شریعتی
پ.ن: پارسال دقیقا این موقع حرم امام رضا بودم ....یادش بخیر... حرم امام رضا توی برف تو سرما مخصوصا سکوت بعد برف خیلی دیدنیه!!! حسش زیباست.... امام رضا! من هنوز یادگاریتو مث یه شیء گرانبها دارم.... حیف که اون لحظه قدر ندونستمو اشتباه کردم..... سااروز شهادتت تسلیت ... پیرارسال هم که توی حرمت خوابم برد.... یادته؟ ساعت ۹:۳۰ بعد نماز مغرب حرکت به سمت راه آهن بود... ولی من وقتی داشتم زیارت عاشورا می خوندم خوابم برد.. گوشیمم که شارژش تموم شده بود... اگه اون پسربچه بیدارم نکرده بود حتما جا میموندم... ساعت ۱۰ تازه از خواب بیدار شدم.. من صحن انقلاب بودمو کفشام صحن جامع... وقتی خدافظی کردم ازت، دوستام مینا و فاطمه رو دیدم که داشتن می رفتن داخل.. اول خیالم راحت شده بود که اونا هم هنوز حرمن ولی وقتی دیدم با عصبانیت منو که دیدن جیغ زدن تا الان کجا بودی؟!! فهمیدم اوضاع خیلی خیطه!!!! از قضا اون سال محمد برادرمم باهامون بود.. فاطمه میگفت برادرت داشته کمک میکرده که چمدونا رو ببرن.. وقتی بهش گفتم، فقط دیدم چمدونو پرت کردو دویده سمت حرم... (بابا ما چقدر عزیز بودیم ها.....) تو این ۳ سال اخیر، بهمن، تعطیلات بین دو ترم من پیشت بودم ولی امسال...... ای کاش همیشه دانشجو بودم.......... امسال محمد میره ولی بی من....!! امام رضا! منم بطلب پس؟؟!!!!!!
سلام....... من برگشتم..... به قول حمید مصدق: من صدا می زنم باز کن پنجره، باز آمده ام من پس از رفتن ها، رفتن ها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم و می رفتم و صبوری مرا، کوه، تحسین می کرد من اگر سوی تو برمی گردم دست من خالی نیست کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
من صدا می زنم: آاااای باز کن پنجره را استخوان هایم سرما خورده اند این روزها که آسمان، دل نازک شده کمی زودتر می شکنم کمی بیشتر می بارم
پ.ن: خدایا میدانم درها را بسته ای ولی یک نگاه به پشت پنجره دلت بیانداز... من همیشه منتظرم..
پ.ن: خدایا... یعنی دل ما از این سنگ هم سنگ تره؟!!!!!!!!!!!!!!!!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا..
قایقی خواهم ساخت.. خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسی نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهی و دل از آرزوی مرواريد نه به آبيها دل خواهم بست نه به دريا پريانی كه سر از آب به در می آرند همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور بايد شد، دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست پشت درياها شهريست كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بامها جای كبوترهائيست كه به فواره هوش بشری می نگرند دست هر كودک ده ساله شهر شاخه معرفتيست مردم شهر به يک چينه چنان می نگرند كه به يک شعله به يک خواب لطيف خاک موسيقی احساس تو را ميشنود و صدای پر مرغان اساطير می آيد در باد پشت درياها شهريست كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است پشت درياها شهريست قايقی خواهم ساخت...
پ.ن: سهراب قایقت مسافر نمی خواهد؟؟! تمام قایق های من در نیمه راه غرق می شوند... بارم کمی سنگین است... یک دنیا دلتنگی، نیمه ای از ماه، تنها همدل شبهای تارم و یک دل پر از سکوت....... قایقت جا دارد؟؟! پ.ن ۱: ای دل حرمت نگه دار، که این اشک ها خونبهای عمر رفته یک انسان است..... پ.ن ۲: هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است...این یک انجماد ارادی بود...این تلخ ترین پوزخند اطاعت بود ... کفشهایم جفت شده اند اما نه مرا هوای رفتن است نه بیقرار تو!!!! دل ها هم که همه سنگ است مرا چه به دل تنگ است....................!!!!!!!!!!! پ.ن ۳: خداحافظ ...... تا ۲ ساعت دیگه من میرم.... صدای سوت قطار خبر از دل تنگم ندارد..... باید قول دهم، قول دهم که به هیچکس اعتماد نکنم.....حتی تو!!!!!! آسمان بالای سرمان است و خدا ....... و خدا از پشت پنجره ها برایمان دست تکان می دهد....
جای ماندن نیست این دیار، من می روم!! جای خواندن نیست این سرسرا، من می روم!! جای پر گشودن نیست این قفس، من می روم!! جای دل سپردنی نیست در دلت، من می روم!! جای انتظار لیلی نیست در این بلد، من می روم!! جای تنهایی مجنون دگر نیست، من می روم!! جای شعر تازه نیست در این کتاب، من می روم!! جای گفتن حرف صادقانه نیست، من می روم!! جای نوشیدن می نیست این می کده، من می روم!! جای بوسه ای نیست دگر بر لب یار، من می روم!! جای برگشتی نیست، می دانم؛ پس می روم!!
پ.ن: هر رفتنی قصه ای دارد، رفتن من هم برای خودش قصه ایست، قصه ایست پر غصه... رفتن من از درد نیست، براستی رفتن من از بهر چیست؟!! پ.ن ۱: مدتی نیستم!! حلال کنید... (مدتی = ۱ روز یا ۱ ماه یا ۱ سال یا ..... )
پ.ن ۲: بابام عمل کرده، عمل سختی بود، دکترا ناامیدمون کرده بودن... ولی مگه میشه کسی از خدا ناامید بشه؟؟!! پشت در اتاق عمل بخدا میگفتم من به امید تو اومدم نه هیچکس دیگه... الان خیلی درد داره، خیلی، هر آخ که میگه انگار تو قلب من سوزن می کنن... امشب واسه اون شب یلدای سختی بود، باید بیشتر درد میکشید... بیشتر از هر وقته دیگه!! ساعت ۴ صبح هنوزم بیدار بودم، وقتی رفتم آب بخورم صدام کرد... فکر کردم چیزی میخواد ولی .. فقط گفت درد دارم... بابام خیلی سختی کشیده، خیلی، فهمیدم این درده واقعا امونشو بریده!! چقدر سخته بابات درد بکشه و اونوقت تو بخوای بخوابی... تو بخوای بخندی.. تو بخوای امیدوار باشی.. تو بخوای حتی زندگی کنی... چقدر سخته.....چقدر سخته طولانی ترین شب سال بخوای درد بکشی... بخوای غصه بخوری... بخوای دلتنگ باشی....بخوای... دعا کنید... واسه همه ...... پ.ن ۳: راستی یلدا مبارک..... امیدوارم لحظه های شادیتون به بلندای یلدا باشه!!! بیا ماه من و یلدای من باش شب بارانیه دی ماه من باش بیا زیباترین مجنون این شب یه عمری با من و لیلای من باش....
پ.ن ۴: و سخن پایانی: تقدیم به تمام دلتنگی هایم....!!! ..... گفتنی ها کم نیست!!
کفشهایم که جفت می شود دلم هوای رفتن می کند، من کودکانه بیقرار تو می شوم، بی آنکه بدانم چه کسی دلتنگ من می شود!!!!!
پ.ن: یه مدتیه دارم به این فکر می کنم که در اینجارو تخته کنم و برم.. واسه همیشه!!!! چون می خوام در قلبمم تخته کنم.... کسی نجار خوب سراغ داره؟؟؟؟!
ديرگاهی است كه در اين تنهايی سهراب سپهری
پ.ن: سهراب تو بگو... کاش میگفتی چگونه در این شب در این تنهایی فریاد سکوتم را بشکنم ؟؟! دیگر حتی گریه های شبانه ام مرا به حرف نمی آورند!! سهراب، لبهایم ترک خورده اند از صدای پرحرف سکوت..... ولی .. ولی چرا زبان نگاهم را کسی نمی خواند؟!!! یک نگاه پرحرف.. افسوس که کسی زبان نگاهم را نمیفهمد... افسوس!! سایه ها هم رهایم نمی کنند!! مرا به سایه دیگر اعتمادی نیست!! روزگاریست که دیگر به سایه خود هم نمی توان اعتماد کرد....!! سهراب من هم به قانون زمین مشکوکم!! به سیاهی شب، به سفیدی روز، مشکوکم!! حتی به ماه!! سهراب روزگاریست که چینی تنهایی را می شکنند و بعد.... خورده هایش را هم له میکنند.... سهراب مگر نگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد..... حال معنی باید را می فهمم.. که زندگی اجبار است!! اجبار.. اجبار .... اجباررررر!!!!
پ.ن ۲: چقدر سخته تقاص ساده بودن و پاک بودنتو بخوری، خیلی سخته!! دیگه نمیگذرم............!!!!!!!
دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. تمام راه به يک چيز فكر می كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره هاي عجيبی! دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو، كه روی شاخه نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد، شنیده خواهد شد... سهراب سپهری
پ.ن: خدایا هر شب از پشت پنجره اتاقم صدایت میکنم.. ولی نیستی... شاید هم درون اتاقم هستی، درون قلبم، نه پشت پنجره، ولی قلب من تیره و تار است!! شاید هم قلبی را شکسته ام که تو قلبم را می شکنی؟! بگو... حرف بزن با من! بگو تا بدانم کجای دلم می لنگد!!! این روزا دلم گرفته، چراغ های رابطه تاریک اند....گنجشک ها همیشه روزی میمیرند!!
پ.ن ۱: دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریک اند، چراغ های رابطه تاریک اند، کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد “پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنیست”
یه مدت پیش این متن زیبارو در وصف حضرت زینب یه جایی خوندم.... یه کم متنش زیاده ولی اونقدر زیبا بود و به دلم نشست که گفتم شما هم استفاده کنید و لذت ببرین... دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی. بچهها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشی، آرامش میگیرند و اگر تو بی تابی کنی، طاقت از کف میدهند. سجاد که در خیمه تیمار تو خفته است، حادثه را در آینه نگاه تو دنبال میکند. پس تو باید آنچنان با آرامش و طمأنینه باشی، انگار که همه چیز منطبق بر روال پیش میرود. مگر نه چنین است؟ مگر تو از بدو ورود به این جهان، خودت را مهیای این روز نمیکردی؟ پس باید قطره قطره آب شوی و سکوت کنی. جرعه جرعه خون دل بخوری و دم برنیاوری. همچنان که از صبح چنین کرده ای. حسین از صبح با تک تک هر صحابی، به شهادت رسیده است؛ با قطره قطره خون هر شهید، به زمین نشسته است و تو هر بار به او تسلی بخشیده ای. هر بار قلبش را گرم کرده ای و اشک از دیدگان دلش ستردهای. هر بار که از میدان باز آمده است، افزایش موهای سپید سر و رویش را شماره کردهای، به همان تعداد، در خود شکستهای، اما خم به ابرو نیاوری. خواهر اگر تعداد موهای سپید برادرش را نداند که خواهر نیست. خواهر اگر عمق چروکهای پیشانی برادرش را نشناسد که خواهر نیست. تازه اینها مربوط به ظواهر است. اینها را چشم هر خواهری میتواند در سیمای برادرش ببیند. زینب یعنی شناسای بندهای دل حسین، یعنی زیستن در دهلیزهای قلب حسین، عبور کردن از رگهای حسین و تپیدن با نبض حسین. زینب یعنی حسین در آینه تأنیث. زینب یعنی چشیدن خار پای حسین با چشم. زینب یعنی کشیدن بار پشت حسین، بر دل. هر بار که حسین از میدان میآمد، تو بار غم از نگاهش بر میداشتی و بر دلت میگذاشتی. حسین با هر بار آمدن و رفتن، تعزیتهایش را به دامان تو میریخت و التیام از نگاه تو میگرفت. این بود که هر بار، سنگین میآمد اما سبکبال باز میگشت. خسته و شکسته میآمد، اما برقرار و استوار باز میگشت. اکنون نیز دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی. همچنانکه از صبح تاکنون که آفتاب از نیمه آسمان گذشته است چنین کرده ای. اما اکنون ماجرا متفاوت است. اکنون این دل شرحه شرحه توست که بر دوش جوانان بنی هاشم به سوی خیمهها پیش میآید. اکنون این میوه جان توست که لگدمال شده در زیر سم ستوران به تو باز پس داده میشود. اکنون این مرهم زخم توست که به خون آغشته شده است. اکنون این زخم کهنه توست که سر باز کرده است. دوست داشتی حسین را دمادم در آغوش بگیری و بوی حسین را با تمامی رگهایت استشمام کنی. اما تو بزرگ بودی و حسین بزرگتر و شرم همیشه مانع میشد مگر که بهانه ای پیش میآمد؛ سفری، فراق چند روزهای، تسلای مصیبتی و... تو همیشه به نگاه اکتفا میکردی و با چشمهایت بر سر و روی حسین بوسه میزدی. وقتی علی اکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده. حسین کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو میتوانستی تمامی احساسات حسین طلبانهات را نثار او میکنی. از آن پس، هرگاه دلت برای حسین تنگ میشد، بوسه بر گونههای علی اکبر میزدی. از آن پس، علی اکبر بود و در دامان مهر تو. علی اکبر بود و دستهای نوازش تو، علی اکبر بود و نگاه های پرستش تو و... حسین بود و ادراک عاطفه تو. و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را میفهمد و عمق تعزیت تو را درک میکند. دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی. اما چگونه؟ با این قامت شکسته که نمیتوان خیمه وجود حسین را عمود شد. با این دل گداخته که نمیتوان بر جگر حسین مرهم گذاشت. اکنون صاحب عزا تویی. چگونه به تسلای حسین برخیزی؟ نیازی نیست زینب! این را هم حسین خوب میفهمد. وقتی پیکر پاره پاره علی اکبر به نزدیکی خیمهها میرسد. و وقتی تو شیون کنان و صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون میاندازی، وقتی به پهنای صورت اشک میریزی و روی به ناخن میخراشی، وقتی تا رسیدن به پیکر علی، چند بار زمین میخوری و برمی خیزی، وقتی خودت را به روی پیکر علی اکبر میاندازی، حسین فریاد میزند که: "زینب را دریابید". حسینی که خود قامتش در این عزا شکسته است و پشتش دوتا شده است. حسینی که غم عالم بر دلش نشسته است و جهان، پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است. حسینی که خود بر بلندترین نقطه عزا ایستاده است، فقط نگران حال توست و به دیگران نهیب میزند که: "زینب را دریابید. همین الان است که قالب تهی کند و کبوتر جان از نفس تنش بگریزد".
وقتی خوب به فلسفه محرم نگاه میکنم فقط یاد یه حرف از دکتر شریعتی می افتم که میگه: حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود، افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. خدائیش چند تا از ماها اگه توی کربلا بودیم جزء اون 72 نفر میشدیم؟ اصلا واضحتر جزء کدوم دسته بودیم؟ اون 72 نفر یار امام! یا اون کسایی که آخر شب از تاریکی سود بردند و فرار کردند! یا کوفیانی که زیر حرفشون زدن! یا ... خدائیش جزء کدوم دسته بودیم؟ مخصوصا حالا که از بچگی تموم ماجرا رو میدونیم.!!
پ.ن: در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین می گریند که آزادانه زیست..
پ.ن۱: این روزا عجیب دلم گرفته!! گاهی دلم برای مظلومیت خودم می گیرد که چه ساده از درون میگریم!
پ.ن۲: چقدر سخته تقاص ساده بودن و پاک بودنتو بخوری، خیلی سخته!!
پ.ن ۳: فاصله یتان را با آدم ها حفظ کنید... از یک جایی به بعد، آنها تاوان دوری آرزوهایشان را از نزدیکی شما می گیرند..
به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است، تـــو بـخـنــــد….
پ.ن: یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این رویای سر دم گم، خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی، تو دست سرد این مردم خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا..
|