منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش
لحظات شادی خدا را ستایش کن ؛ لحظات سختی خدا را جستجو کن ؛ لحظات آرامش خدا را مناجات کن ؛ لحظات درد آور به خدا اعتماد کن ؛ و در تمام لحظات خداوند را شکر کن !!!
پ ن: خدایا شکرت... همیشه تا چیزی رو خودمون تجربه نکنیم قبولش نمیکیم. شکست و تجربه باعث میشه تا دیگه سراغ اون کار نریم. نمیدونم چرا ما آدما سعی نمیکنیم از تجارب دیگران بهره ببریم؟ تجربه هایی که شاید ارزش گذافی داشته باشند ... فقط واسه خودم همیشه تکرار میکنم : گاهی لازم است کوتاه بیایی، گاهی لازم است نگاهت را به سمت دیگری بدوزی، صبور باید بود، اما... همیشه مصمم!!
بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد، بگذار زندگي كمر به قتلم ببندد، بگذار آسمان بر سرم آوار شود، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني كند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد، دلم را بشكند و پايم را زنجير كند ... ولي باز اوست كه شكست خورده، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت. مي گويند: " خواستن توانستن است" مي گويند: " تنها كسي نمي تواند كه نا اميد است". اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود كسي نخواهد زندگي كند؟ نخواهد برخيزد و بايستد؟ همه اين نتوانستن هاي قدرتمند، نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم، باز هم مي گويم :." من از نسل درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، پرنده اي كه مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم؛ من به ميدان زندگي پشت نمي كنم، هرگز!!! من سهمم را از زندگي خواهم گرفت، من مي خواهم معجزه كنم، مگر نه اينكه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد؟ و مگر نه اينكه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه كنم ... حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميكنم، تا باز هم ايستاده باشم.... معجزه يعني من ، يعني تو ، ما معجزه خواهيم كرد، شك نكن ! آسمان آبي آبيست، مگر شك داري ؟ زندگي سهم كمي نيست، مگر شك داري ؟ در اين هستي زنده، باور معجزه جاريست، مگر شك داري؟ شک نکن ، به قدرت خودت شک نکن. حتی اگر 50 سال صبر لازم باشد، صبر کن و زندگی را از رو ببر. پ ن : به یاد یک دوست قدیمی: سوختن و ساختن/اما /سوختن فقط چاره ی کار نیست /باید ساخت/مادرم میگوید : با همه باید ساخت/ اما ذهن من معتقد است/همه را باید ساخت... پ ن 1: صبر .... و صبر؛ پ ن ۲: احساس میکنم مدتی خودمو گم کرده بودم... خوشحالم که حالا دارم خودمو پیدا میکنم! خدا جون تو این برهوت تنهام نزار بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم... يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!! و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت... و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي!!! پ ن : نمیدونم ما آدما از این دنیا و از این زندگی چی میخوایم که دو دستی بهش چسبیدیم؛ خیلی برام عجیبه ، وقتی میبینم برای نفس کشیدن هم باید رقابت کرد باید جنگید حتی هوا هم نایابه دیگه واویلا باقیه چیزا. تا بوده همین بوده به قول شاعر زندگی باید کرد. حتی زندگی رو هم باید به زور کرد! بدنیا اومدن زوره، بزرگ شدن زوره، خوردن زوره، خوابیدن زوره، درس خوندن زوره، نمره گرفتن (دادن) زوره، اصلا دنیا زوره، زندگی زوره، حتی عشق و دوست داشتن هم زوره، نفس کشیدن زوره .................. مرگ هم زوره ... کی میدونه اینجا چی زور نیست؟ پ ن 1: یادم باشه که زندگی ارزش هیچی رو نداره! حتی دوست داشتن! پ ن 2: چرا زندگی را باید؟ و چه راحت گم می شوند انتظار ها در میان جشن های عروسی نیمه ی شعبان ; نقل و نبات های مردم کوچه و بازار و کسی نگفت چرا نیامد؟؟؟ هوا نمی گیرد این روز ها - همیشه آفتابیست دلش نمی آید می دانم روز ها به در می نگرم وشب ها به آسمان نمیدانم چرا آسمان شب ها سیاه است؟ از کوچه ها می گذرم ; همه جا روشن است - چراغانی کرده اند زمین را ; زمین روشن است و آسمان تاریک آسمان تو را می خواهد نه چراغ ها را در میان برق چراغ و خوشحالی مردم نگاهم به آسمان است به یادت هزار امید را روشن می کنم و هزار چشم را به در می نگارم که شاید شمع های آرزوهای این مردم را روشن کنی و سال هاست انتظارت را میکشند و امروز جشن تولد توست تولدت مبارک پدر چگونه میتوان خدا را دوست داشت؟ - با دوست داشتن انسانها فرزندم - انسانها را چگونه میتوان دوست داشت؟ با مبارزه برای کشاندن به راه راست - راه راست کدام است؟ راهی که رو به بالا دارد این روزها چیزهایی دیدمو شنیدم که فقط منو یاد یه جمله میندازن : و خدا در کوچه پس کوچه های دین گم شده ... اونقدر که به فرع پرداخته میشه به اصل بها نمیدن! چرا نمیگن همین دینی که ادعاشون میشه بهش عمل میکننن ، ادعاشون میشه مسلموننن میخواد شما رو به خدا نزدیک کنه. راستی میگم ما روزانه چند بار خدا رو یاد میکنیم؟ خدا کجای زندگی ما جا داده شده است؟ پ ن : احساس میکنم راه من یه طرفه شده. یه راه یه طرفه که باید تا تهش رفت به امید اینکه اون ته ها یه چیزی باشه که بشه بهش دلخوش بود. یه دلخوشی کوچیک مث یه لبخند یا حتی ... یه نگاه زیبایادمان باشد وای تا حالا تو عمرم اینقدر عصبی نشده بودم. تمام تابستونم حروم شد! دلم لک زده واسه یه فوتبالیستا نگاه کردن! یه رمان خوندن. حالا شایدم بخوام به ادامه تحصیلم فکر کنم.ووووووی اینقدر کار دارم که نگو. خیلی باید فکر کنم! اینقدر بدم میاد از این پروژه هایی که بعد امتحانا میگیرن!!! اونم اینکه بیای با چندتا آدم هم گروه بشی که بعد یه هفته وقتی سهم ترو میارن که انجام بدی میبینی کار که نکردن هیچ یه کاریم درآوردن تازه یه چیزیم طلبکارن که وای چقدر زحمت کشیدن! حاضرم از نمرش بزنم ولی یه کم فکرم راحت باشه بعضی موقع اونقدر فکر میکنم که آخرش هم یه جیغ بلند چاشنیش میکنم! بی چاره مامانم فکر میکنه دیوونه شدم. یادش بخیر قبلنا خیلی تو قید نمره و شاگرد اولیو20 بودم ولی بزرگتر که شدم فهمیدم باید گاهی اوقات بی خیال بود فارغ از دنیا! تازگیا تریپ جدیدم برداشتم بلانسبت تا قبل اینکه برگه سوال بیاد جلوم ... میزنم بعد وقتی باید بنویسم حسش نمیاد یعنی یه جورایی سر امتحان حوصله فکر کردن ندارم. ولی باور کنین همه درسو فوت آبم. سر امتحان یاد مرور خاطرات و ناهار چی داریمو فلانی چی گفت و کی داره تقلب میکنه و .... هزار چیزه دیگه می افتم. احساس میکنم تمام سلولهای خاکستری مغزم تا بیخ پرن. راستی چرا ما آدما بالا میریم پایین میایم آخرش از همه چی ناراضی هستیم!!! پ ن : خوشمان آمد... این قالبه دلمو برد نمیدونم چرا! مث هلو رفت تو گلو! خدائیش دیگه بار آخره؟! بالاخره قالبو عوض کردم
آخیش!!! باور کنین هیچکدوم باب دلم نبود آخر هم از خود بلاگفا برداشتم ا ه ه ه ه ه ه ه ..... جهنم!!! نمیدونم چرا اصلا من وبلاگ زدم؟ اصلا حسش نیست به روز کنم! بیشتر دوست دارم مطالب دیگرون رو بخونم. ولی الان دلم میخواد دوباره بنویسم. وقتی شروع کردم دیدم برای اینکه حال و هوام عوض بشه بیام یه تغییراتی بدم. اول تصمیم گرفتم برم از blogsky یه وب دیگه درست کنم آخه از اون بیشتر خوشم اومده ولی بعد گفتم نه همینو یه جورایی بسازم بهتره.بعد تصمیم گرفتم بیام قالب وبمو عوض کنم (البته همون اول مشکی بوده ها بنا به دلیلی یه مدت صورتی شد) ولی باز نظرم عوض شد حالا تصمیم گرفتم که بیام اسمشو عوض کنم باز.... آخر هم خسته شدم و گفتم همینه که هست می خوای بخواه نمیخوای هم ... ! راستی به نظر شما زندگی ارزش اینهمه بالا پریدن رو داره؟؟؟ |