در این هوای بهاری دلم زمستانیست..

من

یاد تو

و 

کتابی

وارونه در دستانم...

+ سیزده بدرمان را در زیر باران عاشقانه گره زدیم.. چقدر دوس دارم این هوای بارونی رو، این بارونی که با لطافت روحمان را خیس میکند، میشوید و می....... رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/13ساعت 14:51  توسط لیـلا  | 

اهل ایمان..

اگر کسی بخواهد:
 
اگر کسی بخواهد ایمــــانش را حفــظ کند 
حتی اگر شغلش پلیــــس امریکا هم باشد 
حجابـــش را رعایت و نــمازش را می خواند

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِیكُمْ نَارًا ...

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن مردم و سنگهاست‏حفظ كنید بر آن [آتش] فرشتگانى خشن [و] سختگیر [گمارده شده] اند از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچى نمی‏كنند و آنچه را كه مامورند انجام می‏دهند
(تحریم/6)

+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/17ساعت 22:18  توسط لیـلا  | 

چشمانت را ببند..

این روزا چشامو میبندمو زندگی میکنم...

زندگی به حتم با چشمان بسته زیباتره، اینجوری بهتر میتونی گوش بدی!! 

گاهی باید چشات بسته باشه تا صدای فریادها رو بشنوی؛ 


+  این روزا در شهرم غیرت های جوان مردانه بختیاری غوغا میکند..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/27ساعت 22:34  توسط لیـلا  | 

چای ِ داغ ِ داغ ِ داغ

دلم
نه عشق میخواهد،
نه دروغهای قشنگ،
نه ادعاهایِ بزرگ نه بزرگهایِ پر ادعا،
دلم یک فنجان چایِ داغ میخواهد و یک دوست
که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد.....!
 
+ هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد. "گاهی خودت را زندگی کن".‬..
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/22ساعت 21:17  توسط لیـلا  | 

یک عاشقانه آرام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/06ساعت 20:5  توسط لیـلا  | 

اگر..

اگر...

+ دلم یه جاده می خواد بی انتها، یه نم نم بارون، نور مهتاب، بوی دریا و ... یک تـــو!!

++ دیروز یکی که من فقط تو یه لحظه بهش غبطه خوردم تو چشام نیگا کرد گفت: خوشبحــــالت.. خدایا شکرت

+++ یه روز خوب میــــــــ ـ ـ ـ ــــاد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/04ساعت 23:6  توسط لیـلا  | 

پاییز رفت... تو نیامدی!!

گفته بودی پاییز که تمام شود

به سراغ رویاهایم می آیی

تا دلت را پیشکش عاشقانه هایم کنی

ببین !!!

پاییز تمام شدو

تــــو نیامدی ...

 
+ خدایا قدم هام رو نمیبینی؟؟؟ پس کو برکتت در قبال حرکتم؟!!
 
++ داره امسالم تمام میشه، زمستان که بیاد باید آماده بشیم برای عید؛ حتی از اسمشم تنم میلرزه! چقد لبخند بزنی پشت این صورتک..
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/27ساعت 20:40  توسط لیـلا  | 

گاهی وقت ها..

گاهی وقت ها، یک چیزهایی، مرا به جایی می برند که نباید..

به چیزهایی مثل حرف های عاشقانه ای که

روزی در میان لب هایش تکرار کنان

مرا تا خود خدا می برند...

آن وقت است که دلخوش می شوم به

تمام حرف هایی که، مرا از باتلاق زندگی بیرون می کشد.

مثل همین دو فعلی ساده

بگذار، بگذرد...

 

+ وقت رفتنت به یاد بیار؛ خنده هایم را، شیطنت هایم را و قاب دو چشمون سیاهم را..

++ گاهی فقط باید نوشت، مهم نیس که خونده بشی یا نه! گاهی دوست دارم بنویسم این مطلب مخاطب خاص دارد و بعد شعری را که در گوشه ذهنم جا مانده اینجا برای خودم بنویسم؛ می دانم که روزی خود ِ خودم میام و آن را می خوانم..

+++ گاهی دلت فقط سنگینی نگاهی را میخواهد و اینکه تو بدانی نگاهت می کند! و به روی خودت نیاوری.. الهی گاهی نگـــــاهی..

+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/23ساعت 18:26  توسط لیـلا  | 

حکمت..

 
چــه ســخـت اســـت....

صــبــوری در بــــرابـــر حـکـــمـتـــت! ...

تــــو مــــیـــدانـــــی و مــــــا نــمـیــــدانــیـــــم ...
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/02ساعت 16:31  توسط لیـلا  | 

یک جرعه عشق

دلم بالکنی می خواهد
 
رو به شهر و کمی باد خنک و تاریکی
 
یک فنجان بزرگ چای
 
یک جرعه تو
 
یک جرعه من
 
و سکوتی که در آن دو نگاه گره خورده باشد
 
بی کلام.
 
می دانی؟
 
دلم یک من می خواهد برای تو
 
یک تو، تا ابد، برای من!!
 
 

 

۱- اولین نارنگی رو که برداشتم یه لبخند زدم، وقتی با انگشت شستم اولین تیکه از پوستشو جدا کردم و بوش پیچید تو بینیم فقط یاده یه چیز افتادم!! زنگ تفریح مدرسه ها..

۲- امروز تصمیم گرفتم که دوباره برم سرهمون کاری که ۱ ماهه فاتحشو خوندمو گذاشتم کنار... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/07/14ساعت 21:56  توسط لیـلا 

معجزه

خدایا

من اینجا دلم سخت

معجزه می خواهد

و تو انگار

معجزه هایت را گذاشته ای

برای روز مبـــــــــادا ...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/08ساعت 14:34  توسط لیـلا  | 

حرف دل

حرف دلت را امروز بگو،

اگر امروز گفتی، می شود حرف ِ دل

اگر نگفتی، فردا می شود درد ِ دل

 

پ.ن: وقتی نخواستت آروم بکش کنار، غم انگیز است اگر تو را نخواهد، مسخره است اگر نفهمی، احمقانه است اگر اصرار کنی...

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/15ساعت 15:0  توسط لیـلا  | 

رسیدن

 رسیدن آداب دارد...

وقتی رسیدی باید بمانی،

باید بسازی

باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدن

که آرزویت بوده برسی...

وقتی رسیدی باید حواست باشد

تمام نشوی...

پ.ن: تورا هیچوقت آرزو نخواهم کرد، هیچوقت! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من...

پ.ن۱: کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو برد و دلتنگی را بالا آورد...

پ.ن ۲: نگذار بروم، جادو کن، سنگ کن مرا!       "عباس معروفی"

پ.ن ۳: با اینکه بعضی آدم ها خیلی خوب به نظر می رسند و اتفاقا واقعا هم خیلی خوب اند، اما هیچ کس اون قدرا هم که خوب به نظر می رسه خوب نیست؛ مگه اینکه به نظر نرسه!!

پ.ن ۴: آدم ها فراموش نمی کنند، فقط دیگر ساکت می شوند٬ همین ....

پ.ن ۵: پ.ن ها طولانی تر از اصل مطلب شد، مثل حاشیه های زندگی که از زندگی جلو زده!

+ نوشته شده در  جمعه 1392/05/11ساعت 23:15  توسط لیـلا  | 

حجاب، ماه رمضان، تابستان...

به مناسبت نزدیک شدن به ماه رمضان و حجاب در فصل گرما

در این گرمـای تـابستـان؛

وقتی پیچیده می شـومـ میـان سیـاهی ات،

تنهــا دلخـوشی امـ به این اسـت که

عرقِ روی ِ پیشـانی امـ؛

عرقِ بنـدگی اسـت،

نـه عرقِ شَـرمـ...

بگذار به چادرت پیله کنند مدام، به پروانه شدنت می ارزد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/04/15ساعت 12:19  توسط لیـلا  | 

سنجاقک ٍ زندگی

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک، همه معنی یک زندگی است ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/03/30ساعت 0:39  توسط لیـلا  | 

شازده کوچولو

به قول شازده کوچولو:

بالاخره یه روزی دلت اهلی یک نفر میشه

اون روز حتما من حالتو می پرسم...

 

پ.ن: چقدر من این شازده کوچولو رو دوس دارم.... خصوصا مسئولیتش در برابر گلش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/02/11ساعت 20:8  توسط لیـلا  | 

کوچه ی احساس

تو که از کوچه ی احساس زنی می گذری

این چنین چیست شتاب

لحظه ای بر دل و احساس درونش بنگر

و به راهی که شتابان گذری

نکند پای نهی بر قلبش

روزی آید که دلت

به هوای دل او تنگ شود

کوچه ای می طلبی

پر ز احساس، ولی

کو دلی کز سر عشق

از برای دل تو

تنگ شود؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/15ساعت 19:36  توسط لیـلا  | 

دل تکانی

دلت را بتـکان

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن...
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است...

تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک
 
 
پ.ن: با اینکه مطلب تکراریه اما گاهی باید تکراری ها رو تکرار کرد!!
 
پ.ن ۱: یکسال دیگر با تمام خوبی ها، بدی ها، شکست ها و موفقیت هایش گذشت.. دل شکستیم، دل بدست آوردیم، دل کندیم، دل بستیم، هر چه بود گذشت.. آرزویم برایت روزهایی با آرامش است..
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/28ساعت 21:36  توسط لیـلا  | 

باز هم یه اتفاق تکراری...

استخوان هایم سرما خورده اند...

این روزها که آسمان دلم نازک شده...

کمی زودتر می شکنم...

کمی بیشتر می بارم...

این شبها که به دست زمستان...

کـــش دار تر از گذشته شده اند...

و هر شب برایم شب یلداست...

کمتر احساساتم طغیان می کنند....

این روزها که تولدم نزدیک تر می شود...

خسته تر از همیشه ام...

۳۰ بهمن امسال و دوباره تولد من...

۳۰ بهمن...

شاید

آنقدر قدم بلند بود که نشنیدم

فریادهای تولدت مبارک کسانم را

شاید هم آنقدر کوچکم که کسی

ندید مرا تا بگوید

تولدت مبارک...

راستی اصلا مبارک است یا نه؟ نمیدانم. اصلا هست یا نه؟ این را هم نمی دانم!
تولدم را می گویم. شناسنامه ام می گوید ۳۰/۱۱... پس هست. ولی دلم می گوید نیست!
به عکس توی شناسنامه ام نگاه می کنم. به خودم زل می زنم توی آینه،
به چشم هایم نگاه می کنم، به خودم! نیست! نه نیست!
تولدم را می گویم، یعنی فکر نکنم باشد!
دلم اینطور می گوید... دلم همیشه راست می گوید... این دل هم سر جنگ دارد انگار!
دلم همیشه می گیرد... دلم ضعف میرود.. دلم شور می زند...
نه اصلا دلم شیرین می زند، درست مثل عقلم!
دلم همیشه اذیت میکند.. آخرش نفهمیدم من باید او را خفه کنم یا او مرا؟
او باید یقه ی مرا بگیرد یا من نفسش را ببرم؟ او اسیرم کرده است یا...؟
دلم میگیرد وقتی می نویسم "دلم همیشه راست میگوید" خب بیچاره راست می گوید،
تولد من است، تولد او که نیست ...!!!

پ.ن ۱: من مانده ام و لیستی از آرزوهایی که کی برآورده خواهد شد؟ نمی دانم یک سال به عدد سال های عمرم اضافه شد و یک شمع بیشتر باید فوت کنم؛اما با همین یک شمع دنیا روشن میشود؟ باز هم نمیدانم..

پ.ن ۲: چقدر زود بزرگ شدم! چقدر زود گذشت.. تکرار غريبانه ی روزهايم چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهايم در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/01ساعت 17:44  توسط لیـلا  | 

دلگو 16: کفران نعمت

 وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ كَفُورٌ (9)

 وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (10)

 إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِیرٌ (11)

و اگر ما انسان را برحمتى از جانب خويش برخوردار سازيم و سپس آن را از (روى مصلحت از) وى بگيريم او نوميد و كفران پيشه گردد (9) و اگر او را پس از محنتى كه بدو رسيده نعمتى بدهيم گويد: بديها از من دور شده و شادمان گردد و بخود فخر كند (10) جز آن كسانى كه صبر نموده و كارهاى شايسته كرده‏اند كه براى آنها آمرزش و پاداش بزرگى است (11)

سوره هود آیه ۹ و ۱۰ و ۱۱

حرف آخر پست دل گو..

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/12ساعت 20:0  توسط لیـلا 
مطالب قدیمی‌تر